تبلیغات
معراج - مطالب داستان
تارنمای اعضای نهاد مقام معظم رهبری در دانشکده کشاورزی و دامپزشکی شیراز

عبرت از ماجرای قوم یونس

یکشنبه 23 مرداد 1390 00:34

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: اخلاق ، ائمه ، جهان تشیع ، مناسبت های مذهبی ، داستان ، کتابها و جزوات ،

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در بخشی از خطبه قاصعه (خ 192) فرمودند: «... از حالات زندگی فرزندان اسماعیل پیامبر، و فرزندان اسحاق پیامبر، فرزندان اسراییل «یعقوب» (که درود بر آنان باد) عبرت گیرید، راستی چقدر حالات ملت‌ها با هم یکسان، و در صفات و رفتارشان با یکدیگر همانند است!»


عبرت از ماجرای قوم یونس

قاتل درآتش جهنم

یونس پیامبر پس از گذشت سی سال دعوت به یکتاپرستی و ناامید شدن از ایمان مردم، عاقبت قومش را نفرین کرد و آن‌ها را از نزول عذاب قطعی خداوند در روز موعود (چهارشنبه برابر با نیمه شوّال) خبر داد و آنگاه از میانشان بیرون رفت. در این مدّت دعوت، فقط دو نفر به او ایمان آوردند. یکی عابدی بود به نام تنوخا که او همراه یونس نیز از شهر بیرون رفت و دیگر عالم با ایمان و حکیمی به نام روبیل که او در شهر توقف کرد و به امید نجات قوم میان آن‌ها ماند. روز موعود از همان بامداد آثار و علائم عذاب هویدا شد و ابری که در او بارهای آتش بود اطراف شهر را احاطه کرد و همه در و دیوار آن‌ها سیاه شد. روبیل با صدای بلند فریاد زد: ای مردم من شخص مهربانی هستم نسبت به شما و خیرتان را می‌خواهم. بدانید یونس‌ شخص راست‌گویی است و ما هرگز از او دروغی نشنیده‌ایم. این‌ها همه علامت عذابست! بروید و یونس را پیدا کنید؛ اگر هنوز در میان ما باشد، مطمئن باشید که این‌ها عذاب قطعی نیست؛ و اگر رفته باشد؛ بدانید عذاب قطعی خداوند است. مردم رفتند و جستجو کردند؛ ولی او را نیافتند. آنگاه نزد روبیل آمدند و گفتند: ای روبیل! تو مرد دانشمند و اصلاح جویی هستی، آنچه صلاح می‌دانی، امر کن تا انجام دهیم. رو بیل گفت: من یونس را برای آن طلب می‌کردم تا به او ایمان آورید و خداوند این عذاب را بردارد؛ اکنون که او رفته و غایب است، خدای او که هست! 


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 15 مرداد 1390 18:35

ابوریحان بیرونی

چهارشنبه 19 مرداد 1390 00:20

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: علمی ، اخلاق ، داستان ، دانشجویی ، کتابها و جزوات ،

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که فردی پلید و معروف به کارهای ناشایست پای به محل درس و بحث نهاد. شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است. آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت.

فردای آن روز، شاعر مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارد تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخاستند و او را مشایعت نمودند تا به پای صندلی استاد برسد و دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود!

یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید: چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده، محل درس را رها نمودید؟!

ابوریحان گفت: یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد!
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد.

ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد، روانش شاد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

داستانی از یک درس مهم زندگی

سه شنبه 18 مرداد 1390 01:30

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: اخلاق ، داستان ، دانشجویی ،

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!



نتیجه اخلاقی:


بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عمر کوتاه

سه شنبه 21 تیر 1390 07:45

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: اخبار داغ !!! ، اخلاق ، ائمه ، جهان تشیع ، انقلاب اسلامی ، داستان ، مناسبت های مذهبی ، کتابها و جزوات ،

می‌گویند: روزی یکی از انبیای الهی در گذر خود به مردی پیر و فرتوت برخورد که برای خود جایگاهی در بالای درختی کهن سال ساخته بود و در آن به عبادت خدا مشغول بود. سر سخن را با او باز کرد و در نهایت پرسید: حالا چرا اینجا زندگی می‌کنی؟

گفت: جوان که بودم در عالم رؤیا به من خبر دادند که بیش از 900 سال زندگی نخواهم کرد، لذا حیفم آمد که این عمر کوتاه را به جای عبادت، در راه ساختن خانه و کاشانه تلف کنم.

آن نبی گفت: اما به من خبر رسیده که زمانی خواهد رسید که در آن زمان مردمان بیش از 80  یا 90 سال عمر نخواهند کرد اما برای خود قصرها و برج‌ها می‌سازند.

او گفت: ای بابا، اگر عمر من 90 سال بود که آن را با یک سجده سپری می‌کردم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دنده عقب

سه شنبه 31 خرداد 1390 08:38

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: طنز ، داستان ،

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه میشه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده...
لذا به عادت دیرینه ی بعضی ایرانی ها، میزنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع میکنه به برگشتن به عقب!
اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف میکنه!...
پلیس میاد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت میکنه و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه:
خیلی ببخشید ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر میکنه شما داشتی دنده عقب میرفتی!!!


www.sohagroup.com




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

وهابی بودم!!! اما به عشق امام وانقلاب شیعه شدم

شنبه 14 خرداد 1390 07:38

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: اخبار داغ !!! ، اخلاق ، ولایت فقیه ، جهان تشیع ، انقلاب اسلامی ، داستان ،


اسم اصلی من سام شاین است که در پاسپورتم همین اسم آمده ولی اسم اسلامی ام شیخ صالح است. من در بانکوک به دنیا آمدم و ۴۹ سال دارم.
پدر و مادر و اجدادم همگی شافعی مذهب بودند و هنوز هم هستند، من هم شافعی بودم حتی در جوانی به دلیل جذابیت مذهب وهابی و این که دوست داشتم فعالیت های جدی در زمینه اسلامی داشته باشم، وهابی شدم ولی هر چه جلوتر رفتم دیدم توخالی تر از آن چیزی است که برای جوانان پرشور و مجاهد مسلمان مطرح می کنند. همسرم هم شافعی مذهب و اهل یکی از شهرهای جنوبی تایلند بود. وقتی انقلاب اسلامی پیروز شد همه ما به فکر فرو رفتیم که چه چیزی در مذهب شیعه است که موجب می شود پیرمردی مثل امام خمینی با دست خالی انقلاب کند و پیروز شود. ما مشغول مطالعه و تحقیق بودیم، البته حتی زمانی که من وهابی بودم و در دانشگاه درس می خواندم و اهل مبارزه و تحقیق و فعالیت اجتماعی و سیاسی بودم، من و دوستانم همیشه عکس امام خمینی را در جیب لباس مان داشتیم و به ایشان عشق می ورزیدیم.

«روز ارتحال امام (ره) شیعه شدم»


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 خرداد 1390 20:00

ویژه نامه رحلت امام خمینی(ره)

چهارشنبه 11 خرداد 1390 07:19

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: علمی ، اخلاق ، ولایت فقیه ، جهان تشیع ، انقلاب اسلامی ، داستان ، مناسبت های مذهبی ، کتابها و جزوات ،

 

مبانی تفکر امام خمینی (ره) و عشق

مبانی تفکر امام (ره) در دو دسته از اشعار ایشان قابل تحقیق است. دستور اول ابیاتی است که ناظر بر ترجیح روش اشراق و عشق بر روش فلسفه و علوم رسمی است، اگرچه این ترجیح به معنای نفی فلسفه نیست بلکه فلسفه مقدمه ورود به مسلک اشراقی است. سالک تا حجاب فلسفه را پاره نکند به مقام عرفان و اشراق نایل نمی آید.

دسته دوم اشعاری است که نشان می دهد مکتبی که از نظر امام منطبق بر صراط مستقیم حقیقت است، صراط عشق است و سبیلهای حکمت، عرفان، معرفت و شهود، فقه و کلام، زهد و اخلاق اگرچه با صراط مستقیم نسبت دارند اما با آن یکی نیستند.

مبنای اول: تضاد عقل و عشق

 


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 خرداد 1390 19:59

ننه علی

یکشنبه 8 خرداد 1390 07:13

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: جهان تشیع ، انقلاب اسلامی ، داستان ، دفاع مقدس ، دانشجویی ،

شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست كه در دوران ستم شاهی در هواپیمایی كشوری مشغول به خدمت بود، در حین حمل و پخش اعلامیه های امام خمینی(ره) در شهر اهواز شناسایی و توسط ساواك دستگیر و پس از تحمل شكنجه های بسیار به شهادت رسید و در قبرستان اهواز دفن شد.

به گزارش فارس، این مادر بزرگوار پس از با خبر شدن از شهادت فرزندش عازم اهواز می شود و به مدت یك سال در كنار مزار تنها فرزند پسرش بیتوته می كند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی به اطلاع امام خمینی(ره) می رسانند كه در اهواز مادری به مدت یكسال در كنار مزار فرزند در حال زندگی است در حالی كه این مادر ساكن تهران است.

به دستور امام(ره) پیكر این شهید به تهران منتقل می‌شود و ...


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه

چهارشنبه 4 خرداد 1390 07:10

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: اخلاق ، داستان ،

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ماجرای جالب ملاقات شهرام جزایری با آیت الله بهجت (ره)

سه شنبه 3 خرداد 1390 07:27

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: داستان ،

ماجرای جالب ملاقات شهرام جزایری با آیت الله بهجت (ره) 

فارس: روزى شهرام جزایرى، بر اساس ارتباطهایى كه ایجاد كرده بود از فرزند آیت اللّه بهجت درخواست ملاقات با آقا را داشت. اما وقتى این جریان به اطلاع حضرت آیت اللّه بهجت رسید ایشان مخالفت كرد.شهرام جزایرى با طرح ترفندى، روزى به مقابل مسجد حضرت آیت اللّه بهجت در قم مى رود تا...

حجت الاسلام غلامى، از اعضاى سابق دفتر حضرت آیت اللّه بهجت(ره) نقل كردند: روزى شهرام جزایرى، بر اساس ارتباطهایى كه ایجاد كرده بود از فرزند آیت اللّه بهجت درخواست ملاقات با آقا را داشت. اما وقتى این جریان به اطلاع حضرت آیت اللّه بهجت رسید ایشان مخالفت كرد.

شهرام جزایرى با طرح ترفندى، روزى به مقابل مسجد حضرت آیت اللّه بهجت در قم مى رود تا وقتى كه حضرت آقا از نماز فارغ مى شوند، از فرصت استفاده كند و وارد دفتر یا منزل آقا شود و ملاقاتى انجام دهد. به همین منظور بیرون مسجد منتظر مى ماند تا نمازتمام شود و آقا از مسجد بیرون بیایند. حضرت آیت اللّه بهجت همیشه سرشان پایین بود و به كسى نگاه نمى كردند. وقتى از مسجدخارج شدند، یكى از دوستان و نزدیكان شهرام جزایرى به آیت اللّه بهجت نزدیك شد و به آقا گفت: حضرت آیت اللّه؛ آقاى شهرام جزایرى از تجار خیّر تهران هستند و فعالیت هاى خیریه فراوانى انجام مى دهند و براى عرض ارادت و دست بوسى خدمت رسیده اند،در این هنگام آقا سر مبارك را بالا گرفتند و به شهرام جزایرى نگاهى كردند و فرمودند: برو و از كارهاى خیرى كه انجام داده اى توبه كن!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

معجزه

جمعه 16 اردیبهشت 1390 08:53

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: اخلاق ، ائمه ، جهان تشیع ، مناسبت های مذهبی ، داستان ،

برخی از معجزات و کرامات حضرت زهرا (سلام الله علیها )

 

 

  فرستادن غذا از طرف خداوند براى حضرت زهرا

1

 

  اقرار به رسالت پدر در شكم مادر

2

 

  چرخیدن آسیاى دستى به خودى خود در خانه حضرت زهرا

3

 

  حرام بودن آتش بر فاطمه زهرا

4

 

  تعدادی دیگر از كرامات و معجزات حضرت زهرا

5

 با کلیک کردن روی هر گزینه توضیحات هر گزینه را مشاهده کنید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 09:00

مداد

پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 07:34

نویسنده : نهاد رهبری
ارسال شده در: داستان ، اخلاق ،

مانند مداد باشیم

 

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی ....


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 12:38



تعداد کل صفحات : 2 1 2